در ادامه تلاشهای سازمان دفاع از قربانیان خشونت برای مستندسازی نقضهای فاحش حقوق بشر و حقوق بینالملل بشردوستانه ناشی از تجاوزات نظامی اخیر ایالات متحده آمریکا و رژیم اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران، و در راستای گفتمانسازی حقوق بشری و توسعه ادبیات تخصصی از طریق گفتوگو با صاحبنظران برجسته بینالمللی، این سازمان در تاریخ ۲۲ تیر ۱۴۰۵ (۱۳ ژوئیه ۲۰۲۶) گفتوگویی اختصاصی با دکتر کوین جی. بَرِت انجام داد.
دکتر کوین جی. برت پژوهشگر آمریکایی مطالعات اسلامی، نویسنده، روزنامهنگار و تحلیلگر مسائل سیاسی است. وی دارای دکترای زبانها و ادبیات آفریقایی (گرایش مطالعات عربی و اسلامی) از دانشگاه ویسکانسین-مدیسون است و آثار متعددی در حوزه سیاست بینالملل، روایتهای رسانهای، تروریسم و منازعات معاصر منتشر کرده است.
در این گفتوگو، دکتر برت دیدگاههای خود را درباره شکلگیری و تحول مفهوم موسوم به «جنگ علیه تروریسم»، نقش عملیات روانی و روایتسازی رسانهای در منازعات نظامی، جایگاه حقوق بینالملل در رسیدگی به مخاصمات معاصر، پیامدهای انسانی حملات نظامی علیه ایران، عملکرد رسانههای غربی در بازنمایی این تحولات و نقش دانشگاهیان، روزنامهنگاران و سازمانهای جامعه مدنی در تقویت پاسخگویی و حاکمیت حقوق بینالملل تشریح میکند.
دیدگاههای مطرحشده در این مصاحبه لزوماً بیانگر مواضع رسمی سازمان دفاع از قربانیان خشونت نیست.
مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانید:
پرسشهای مصاحبه
۱. بیش از دو دهه است که «جنگ علیه تروریسم» به عنوان توجیهی برای مداخلات نظامی، تحریمها، ترورهای هدفمند و حملات علیه دولتهای مستقل مورد استفاده قرار گرفته است. از دیدگاه شما، آیا اقدام نظامی اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران را میتوان ادامه همین دکترین، اما با روایتی متفاوت، دانست؟ به نظر شما اهداف سیاسی گستردهتر این الگو چیست؟
اصطلاح موسوم به «جنگ علیه تروریسم» در واقع چهره آشکار طرحی است که رهبران اسرائیل نزدیک به پنجاه سال پیش به ایالات متحده عرضه کردند.
در ژوئیه ۱۹۷۹، تنها شش ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بنیامین نتانیاهو نخستین «کنفرانس بینالمللی اورشلیم درباره تروریسم» (JCIT) را برگزار کرد. از جمله شرکتکنندگان در این نشست، سناتور آمریکایی هنری «اسکوپ» جکسون ــ که برجستهترین سیاستمدار آمریکایی نماینده مجتمع نظامی ـ صنعتی به شمار میرفت ــ و همچنین برنارد لوئیس، نظریهپرداز برجسته صهیونیست و شرقشناس وابسته به MI6، حضور داشتند.
هدف این کنفرانس، ساختن دشمنی خیالی با عنوان «تروریسم» و معرفی آن به عنوان بزرگترین دشمن تمدنی غرب بود. نتانیاهو، لوئیس و دیگر صهیونیستها میخواستند افکار عمومی غرب را متقاعد کنند که «تروریسم» و «اسلام» مترادف یکدیگر هستند. به این ترتیب، میتوانستند دشمنان اسرائیل را دشمنان کل جهان غرب معرفی کنند.
پس از پایان جنگ سرد در سال ۱۹۸۹، طرح صهیونیستی ایجاد «جنگ علیه تروریسم» برای مجتمع نظامی ـ صنعتی آمریکا اهمیت بیشتری پیدا کرد. آنان به تهدیدی جدید برای جایگزین کردن کمونیسم نیاز داشتند و صهیونیستها آنان را متقاعد کردند که «تروریسم» بهترین دشمن ممکن است. این مفهوم میتوانست افکار عمومی را به پذیرش بودجههای نظامی بزرگتر سوق دهد و در عین حال، آنقدر انعطافپذیر بود که هر دشمن بالقوهای را بتوان با این برچسب هدف قرار داد.
در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، صهیونیستها و همدستان آمریکایی آنان، پس از هدایت هواپیماها با کنترل از راه دور به سمت برجهای مرکز تجارت جهانی، این ساختمانها را با مواد منفجره منفجر کردند و از این رویداد، نمایش رسانهای بزرگی برای آغاز تبلیغاتی آنچه «جنگ علیه تروریسم» نامیده شد، ساختند.
اندکی پس از آنچه تیری میسان از آن با عنوان «این فریب هولناک» یاد کرد، ژنرال وسلی کلارک سندی را مشاهده کرد که در آن آمده بود:
«یادداشتی را به من نشان دادند که در آن توضیح داده شده بود چگونه قرار است طی پنج سال، هفت کشور را از میان برداریم؛ ابتدا عراق، سپس سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و در نهایت ایران.»
این طرح برای بازسازی کامل خاورمیانه در راستای توسعهطلبی اسرائیل، پیشتر در سند «گسست کامل» (Clean Break) بنیامین نتانیاهو که در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، تشریح شده بود.
حمله با پرچم دروغین ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، بهانهای فراهم کرد تا اسرائیل، ارتش آمریکا را برای مقابله با دشمنان منطقهای خود به خدمت بگیرد؛ مهمترین این دشمنان و آخرین کشوری که در فهرست «هفت کشور در پنج سال» قرار داشت، جمهوری اسلامی ایران بود.
اما اجرای جنگ بزرگ علیه ایران به جای پنج سال، بیست سال به طول انجامید. مقاومت در عراق، افغانستان، لبنان، فلسطین و دیگر نقاط، این روند را کند کرد. همچنین مخالفت جریان واقعگرای حاکم بر ساختار راهبردی آمریکا، از جمله افرادی مانند زبیگنیو برژینسکی، موجب پیچیدهتر شدن و به تأخیر افتادن طرح نئوکانهای صهیونیست برای حمله به ایران شد.
همانگونه که باراک اوباما، رئیسجمهور پیشین آمریکا، اخیراً فاش کرده است، از زمان ریاستجمهوری جورج بوش تاکنون، همه رؤسایجمهور آمریکا تحت فشار شدید اسرائیل برای حمله به ایران قرار داشتهاند، اما تا پیش از ترامپ، هیچیک به اندازه کافی ناآگاه نبودند که چنین اقدامی انجام دهند.
کلید درک این ماجرا، شناخت نقاط همگرایی و واگرایی منافع آمریکا و اسرائیل است. طراحان «جنگ علیه تروریسم» ــ یعنی نتانیاهو، حزب لیکود و متحدان نئوکان او ــ سالها تلاش کردهاند سیاست خارجی آمریکا را در خدمت توسعهطلبی اسرائیل و برتری منطقهای آن قرار دهند.
برای تحقق این هدف، آنان میزان همگرایی منافع آمریکا و اسرائیل را به شکلی اغراقآمیز بزرگ جلوه دادهاند و رژیم صهیونیستی را به عنوان متحدی حیاتی برای سلطه آمریکا بر منطقه غنی از منابع انرژی غرب آسیا معرفی کردهاند؛ در این میان، «جنگ علیه تروریسم» بهترین بهانه برای پیشبرد این سیاست بوده است.
به ادعای صهیونیستها، کنترل مشترک آمریکا و اسرائیل بر غرب آسیا، به آمریکا امکان میدهد از طریق تسلط بر منابع انرژی این منطقه، بر بزرگترین رقیب خود یعنی چین، اهرم فشار ایجاد کند.
اما نئوکانهای صهیونیست، با کشاندن آمریکا به جنگی که به باور آنان علیه ایران به شکست انجامید، به شکل طعنهآمیزی قدرت و اعتبار آمریکا را در غرب آسیا به شدت تضعیف کردند. این جنگ، به ایران دلیلی مشروع داد تا از «گزینه هرمز» استفاده کرده و پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه را هدف قرار داده و توان آنها را کاهش دهد.
ممکن است نئوکانهای صهیونیست تلاش کنند با طراحی یک عملیات بزرگ با پرچم دروغین در خاک آمریکا و نسبت دادن آن به ایران، بار دیگر روایت «جنگ علیه تروریسم» را احیا کنند. هدف آنان، وارد کردن بیشترین آسیب ممکن به ایران است و شاید تصور کنند چنین اقدامی بهانهای برای حملات بسیار گستردهتر علیه زیرساختهای غیرنظامی ایران فراهم خواهد کرد.
اما از آنجا که آنان قادر به شکست نظامی ایران نیستند و ایران نیز میتواند هر میزان تخریب زیرساختی را با هدف قرار دادن متحدان آمریکا در خلیج فارس و نیز اسرائیل پاسخ دهد، چنین طرحی از منظر راهبردی هیچ ارزش واقعی نخواهد داشت و در بلندمدت حتی به زیان منافع آمریکا و خود صهیونیستها تمام خواهد شد.
بنابراین، به نظر میرسد «جنگ علیه تروریسم» ــ که از دیدگاه نویسنده، طرحی اسرائیلی برای فریب دادن آمریکا و کشاندن آن به جنگ با دشمنان اسرائیل در غرب آسیا بود ــ اکنون به پایان راه خود رسیده است.
به تعبیر او، اگر قرار باشد بر سنگ قبر این پروژه عبارتی نوشته شود، چنین خواهد بود:
اینجا “جنگ علیه تروریسم” آرمیده است؛ متولد ۱۹۷۹ در اورشلیم اشغالی، درگذشته ۲۰۲۶ در تنگه هرمز.
۲. گزارشها حاکی از آن است که در طول حملات اخیر، مکانهای غیرنظامی متعددی از جمله محلههای مسکونی، بیمارستانها و مدارس تحت تأثیر قرار گرفتهاند که منجر به تلفات غیرنظامی قابلتوجهی شده است. با این حال، این رویدادها در بسیاری از رسانههای جریان اصلی غربی توجه نسبتاً محدودی را به خود جلب کردند. شما این نابرابری در پوشش رسانهای را چگونه توضیح میدهید و این موضوع چه تأثیری بر درک عمومی از جنگ و پاسخگویی دارد؟
همه فرهنگها، البته با درجات مختلف، دارای قوممحوری هستند. انسانها بهطور طبیعی تمایل دارند نسبت به رنج مردم خودشان بیشتر از رنج دیگران حساس باشند. اما ایالات متحده و غرب، که نخبگان حاکم آنها بهطور نامتناسبی یهودی-صهیونیست هستند، در حالی که ادعا میکنند به اصول بشردوستانه جهانشمول پایبندند، در ارتکاب شدیدترین و هولناکترین جنایات علیه جمعیتهای غیرنظامی، به سطوح بیسابقهای از دورویی و ریاکاری رسیدهاند. رسانههای غربی نیز که حتی بیش از دیگر بخشهای نخبگان، بهطور نامتناسبی تحت نفوذ یهودیان-صهیونیستها قرار دارند، عمیقاً در این جنایات و پنهانسازی آنها همدست بودهاند.
من بر عامل یهودی-صهیونیستی تأکید میکنم، زیرا یهودیان برای نزدیک به ۲۵۰۰ سال، قومی بودهاند که بیشترین میزان قوممحوری را در جهان داشتهاند. کتاب «از یَهُوَه تا صهیون» نوشته مورخ فرانسوی لوران گویونو، که من آن را به انگلیسی ترجمه کردهام، تاریخ این قوممحوری افراطی یهودی را با نفرت و غیرانسانی جلوه دادن غیر یهودیان، یعنی «گُوییم»های مورد تحقیر، به تفصیل بررسی میکند. حتی امروز، در شرایطی که اکثریت یهودیان غربی در ظاهر سکولار و لیبرال هستند، جریانی پنهان از ترس شدید و نفرت نسبت به «گُوییم»ها باعث میشود یهودیانی که در جایگاههای تصمیمگیری رسانههای غربی سلطه دارند ــ همانگونه که فیلیپ وایس، روزنامهنگار یهودی و سابق نیویورک تایمز توضیح داده است ــ پوشش خبری خود را بهشدت به نفع موجودیت صهیونیستیِ مرتکب نسلکشی منحرف کنند.
با وجود این، باید بهدرستی اذعان کرد که بسیاری از روزنامهنگاران یهودی آمریکایی مانند وایس و همچنین روزنامهنگاران غیر یهودی مانند کریس هجز، همکار سابق او در نیویورک تایمز، بر اجرای منصفانه اصول بشردوستانه جهانشمول تأکید دارند. اما مانند وایس و هجز، آنها از فعالیت در رسانههای جریان اصلی کنار گذاشته شدهاند. برای فعالیت در روزنامهنگاری جریان اصلی، فرد باید مرگ «دشمنان اسرائیل» مانند مردم ایران، فلسطین، لبنان و یمن را نادیده بگیرد یا کماهمیت جلوه دهد و در مقابل، رنج اسرائیلیها و یهودیان بهطور کلی را بهشدت بزرگنمایی کند.
علاوه بر عامل قوممحوری یهودی، عامل آمریکایی نیز وجود دارد. بسیاری از آمریکاییها بهطور شناختهشدهای نسبت به جهان پیرامونی که کشورشان تلاش میکند بر آن سلطه پیدا کند، ناآگاه و بیعلاقه هستند. بنابراین، اگرچه تعداد بیشتری از آمریکاییهای جوانتر از شبکههای اجتماعی برای آگاهی از رنج غیرنظامیانی که با مالیاتهای آمریکا در غرب آسیا کشته میشوند استفاده میکنند، اکثریت مردم، بهویژه نسلهای مسنتر، بهراحتی هدف تبلیغات رسانههای جریان اصلی قرار میگیرند.
همچنین نباید فراموش کنیم که تنها مالکان و گردانندگان یهودی-صهیونیست رسانهها عامل کمرنگ جلوه دادن جنایات امپراتوری آمریکا و رنج قربانیان آن نیستند؛ بلکه ساختار پنهان قدرت آمریکا نیز در این مسئله نقش دارد. از زمان ایجاد بخش کنترل رسانهای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، یعنی «عملیات مرغ مقلد»، در دهه ۱۹۵۰، بخش نظامی و اطلاعاتی امپراتوری آمریکا بهشدت در پوشش رسانههای جریان اصلی و همچنین تولیدات سینمایی هالیوود نفوذ کرده و جهتدهی کرده است تا این رسانهها به تولید تبلیغات امپریالیستی بپردازند. نادیده گرفتن فریادهای قربانیان امپراتوری، وظیفه تبلیغاتچیان امپریالیستی است و افرادی مانند هجز و وایس که از انجام این وظیفه خودداری میکنند، خیلی زود از کارخانه تولید رضایت عمومی در رسانههای جریان اصلی اخراج میشوند.
۳. شما در آثار خود بهطور گسترده درباره تبلیغات، مهندسی رضایت عمومی و نقش جنگ اطلاعاتی نوشتهاید. تا چه اندازه معتقدید که درگیریهای نظامی مدرن، به همان اندازه که با نیروی نظامی شکل میگیرند، تحت تأثیر روایتهای رسانهای و عملیات روانی نیز قرار دارند؟ این موضوع چگونه در درگیری اخیر مربوط به ایران بازتاب یافت؟
این فقط جنگهای نظامی مدرن نیستند که تحت تأثیر روایتها و عملیات روانی شکل میگیرند. دستکم از زمان سون تزو در ۲۵۰۰ سال پیش، این موضوع شناخته شده بود که هدف جنگ این است که نبرد با شرایط مورد نظر خود پایان یابد، نه شرایط مورد نظر دشمن. بنابراین، متقاعد کردن دشمن برای توقف جنگ و پذیرش شرایط خود، هدف اصلی است. این بدان معناست که جنگ نه فقط «سیاست با ابزارهای دیگر»، بلکه ارتباطات با ابزارهای دیگر است. پرتاب یک بمب واقعی، نوعی ارتباط است. انتشار یک پیام تهدیدآمیز برای پرتاب بمب نیز نوع دیگری از ارتباط است. و تکرار مداوم همان تهدید توخالی قدیمی درباره «پرتاب بزرگترین و زیباترین بمبها، بمبهایی که هیچکس تاکنون ندیده است» روشی عمیقاً احمقانه برای ارتباط برقرار کردن است، اما این موضوع مانع ترامپ نمیشود.
همانطور که پیشتر اشاره کردم، عملیات روانی بسیار فریبکارانهای که با عنوان «جنگ علیه تروریسم» شناخته شد، تقریباً به پایان مسیر خود رسیده است. این عملیات بر پایه فروش دروغهای عظیم و مضحک بنا شده بود:
• اینکه «تروریستها» شورشیان غیردولتی هستند. (در واقع، دولتها ۹۹ درصد از تمامی اقدامات تروریستی را انجام میدهند، زیرا تروریسم به معنای «هدف قرار دادن عمدی غیرنظامیان برای ایجاد ترس» تعریف میشود.)
• اینکه دشمنان اسرائیل «تروریست» هستند. (در واقع، اسرائیل که نامی پوشیده برای نابودی تدریجی و نسلکشی جمعیت غیرنظامی فلسطین است، ذاتاً یک پروژه تروریستی است و دشمنان آن کسانی هستند که علیه تروریسم مبارزه میکنند.)
• اینکه اعراب و مسلمانان بهطور نامتناسبی تروریست هستند. (در واقع، آنها بهطور نامتناسبی قربانیان تروریسم صهیونیستی هستند.)
• اینکه فریبهای پرچم دروغین مانند ۱۱ سپتامبر، ۷ ژوئیه، بالی، مادرید، شارلی ابدو و موارد مشابه، کار مسلمانان افراطی بودهاند، در حالی که در واقع توسط سازمانهای اطلاعاتی غربیِ نفوذپذیر از سوی صهیونیستها طراحی شدهاند.
متأسفانه، عملیات روانی «جنگ علیه تروریسم» تا حدی موفق شد اسلام را اهریمنی جلوه دهد و حق دفاع از خود توسط مسلمانان را نهتنها در نگاه غیرمسلمانان، بلکه حتی در میان برخی مسلمانان نیز بیاعتبار کند. اما این دوره فریب حداکثری و اسلامهراسی حداکثری، به لطف پیروزی ایران در جنگ کنونی، رو به پایان است. حتی برای دروغگویان همیشگی و حرفهای نیز غیرممکن است که ایران را بهعنوان «متجاوز تروریست» معرفی کنند، زمانی که واقعیتهای مربوط به اینکه چه کسی علیه چه کسی دست به تجاوز زده است، تا این اندازه روشن هستند.
مردم کشورهای غربی و بخش بزرگی از رهبران آنها با جنگ علیه ایران مخالف هستند و ترجیح میدهند به جای تشدید درگیری، تسلیم شوند. در مقابل، ایرانیان در خشم و اعتراض خود متحد هستند و مصمماند تا رسیدن به پیروزی به مبارزه ادامه دهند. روشن است که ایران، با وجود اینکه در جنگ اطلاعاتی صدها یا هزاران برابر کمتر هزینه کرده است، در این عرصه به پیروزی قاطع دست یافته است.
۴. بسیاری از ناظران معتقدند که اقدامات نظامی مکرری که بدون پاسخگویی واقعی بینالمللی انجام میشوند، بهتدریج اعتماد به حقوق بینالملل و نظام سازمان ملل متحد را تضعیف میکنند. به نظر شما، پژوهشگران مستقل، روزنامهنگاران و سازمانهای جامعه مدنی چه اقدامات عملی میتوانند انجام دهند تا آگاهی عمومی را تقویت کرده و پاسخگویی واقعی در قبال نقض حقوق بینالملل را ارتقا دهند؟
نخستین وظیفه پژوهشگران، روزنامهنگاران و سازمانهای جامعه مدنی این است که درک کنند حقوق بینالملل بهطور عمدی و هماهنگ مورد حمله قرار گرفته است. نومحافظهکاران یهودیِ استثناگرا و همچنین استثناگرایان آمریکایی که با آنها متحد هستند، آشکارا دشمن خودِ مفهوم قانون اخلاقی جهانشمول هستند. آنها خود را فراتر از قانون میدانند و میخواهند «نظام مبتنی بر قواعدی» ایجاد کنند که در آن خودشان حکومت کنند و دستورها را صادر کنند.
این استثناگرایان از اندیشه افرادی مانند ماکیاولی و بهویژه توماس هابز و در دورههای اخیر از کارل اشمیت تأثیر پذیرفتهاند. هابز به آنها آموخت که تنها شکل ممکن از یک «نظام مبتنی بر قواعد»، یک حکومت استبدادی با یک حاکم واحد است که قواعد را تعیین میکند اما خود را فراتر از آن قواعد قرار میدهد. آنها میخواهند خودشان همان حاکم باشند.
ماکیاولی به آنها آموخت که برای تبدیل شدن به یک شاهزاده حاکم، دروغ گفتن، فریب دادن، دزدی کردن و کشتن قابل قبول است. به بیان دیگر، او به آنها آموخت که قانون اخلاقی جهانشمول را تحقیر کنند. (اینکه آیا ماکیاولی واقعاً چنین منظوری داشته است یا نه، موضوعی قابل بحث است، اما این همان برداشتی است که یهودیان قوممحور و نومحافظهکارانی مانند مایکل لیدین از اندیشه او داشتهاند.)
کارل اشمیت پیشگام این دیدگاه بود که میتوان از «وضعیت استثنایی» ــ یعنی اعلام شرایط اضطراری ــ بهعنوان بهانهای برای برهم زدن حاکمیت قانون اخلاقی جهانشمول استفاده کرد. دشمنان نظامی مبتنی بر قوانین عادلانه و جهانشمول، از جمله بخش بزرگی از رهبری آمریکا و صهیونیستی، بهشدت از اندیشههای اشمیت تأثیر پذیرفتهاند.
این دیدگاههای منفعتطلبانه اکنون از سوی امپراتوری صهیونیستی-آمریکاییِ در حال فروپاشی، هراسان و دستوپا زننده، بهعنوان توجیهی برای تلاش جهت بهکارگیری روشهای نادرست و پلید با هدف به تأخیر انداختن زوال خود مورد استفاده قرار میگیرند. صهیونیستها، بهطور خاص، بهخوبی میدانند که جهانی مبتنی بر حقوق بینالملل، جایی برای «اسرائیل» نخواهد داشت؛ زیرا «اسرائیل» در واقع تنها عبارتی پوششی برای نسلکشی فلسطین است.
بنابراین، زمانی که ترامپ و نتانیاهو توافقهای رسمی و جدی خود را نقض میکنند، وعدههای خود را نادیده میگیرند و آشکارا اعلام میکنند که اهمیتی برای حقوق بینالملل قائل نیستند، ما صرفاً شاهد یک مشکل یا اختلال فردی نیستیم؛ بلکه شاهد حملهای سازمانیافته به خودِ مفهوم حاکمیت قانون و اخلاق جهانی هستیم. این حمله به «لوگوس» (خرد و منطق) و همچنین «نوموس» (قانون و نظم حقوقی) واکنشی زشت و ناشی از آخرین تقلای یک امپراتوری رو به مرگ است. نمیتوان با چنین حملهای صرفاً از طریق بحث و استدلال مقابله کرد، زیرا اساساً غیرعقلانی است. حامیان آن ــ یعنی سکانداران دیوانه یک امپراتوری در حال مرگ ــ باید بهطور قاطع شکست بخورند.
پس از شکست آنها، جهان چندقطبی جدید با این وظیفه روبهرو خواهد شد که نظامی بیطرف ایجاد کند؛ نظامی که بتواند اجرای حقوق بینالملل را در خدمت یک نظم اخلاقی جهانشمول تضمین کند.



